پرسید:"چطوری؟"
سوالی بود که برای پاسخش ریاضیات سطح دانشگاه و حدود یک ساعت بحث و گفت و گو لازم بود. صد احساس متضاد داشتم، بخش بزرگی از آن کسر شد تا مساوی شود با سرما و خستگی و نه چندان علاقمند به صحبت. بنابراین گفتم:"خوبم، فقط سعی میکنم خشک شم."
زمینِ برگها
هر جملهای که یکی از کتابش برداشت و اینجا انداخت. برگِ تازه از بالا میآید. تا حالا ۱۰ برگ اینجا نشسته.
هدفِ جمعی تا شبِ یلدا. جدولِ نفرات
آرامشی که بدون حضور آنها در زندگیت تجربه میکنی
ارزش این را دارد که در زندگی آن ها آدمِ بد باشی!
تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.
چون واقعا داریم زندگی نمیکنیم... داریم میگذرونیم، باید شروع کنیم زندگی کردن و یاد بگیریم چجوری زندگی کنیم🤍
کوره جنگ بخش مهمی از آدمها را به هم نزدیک میکند. با هم یکی میکند. البته عده زیادی هم همدیگر را میکشند. خاصیت جنگ این است. عدهای که همدیگر را میشناسند، باهم مودبانه صحبت میکنند، گاه طرف مقابل را برادر، رفیق و عزیز خطاب میکنند، در کاخها و هتلهای گرانقیمت دور میز مذاکره مینشینند، غذاهای خوب میخورنت و با هم میخندند. آن وقت عدهای خام به خاطر همین آدمها همدیگر را میکشند.
چقدر قشنگ جنگ رو توصیف کرده :)))
این دل آدم را میشکند، اما گاهی باید بگذاری قلبت بشکند تا زنده بمانی.
قشنگ بود :)
عشق واقعی محجوب و خجالتی است و صبر پیشه می کند.
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
من می خندیدم و می گفتم " آری شود ولی به خون جگر شود"
چون ای جمله بسیار غمگینم کرد
_چرا نمیتوانی حالا پرواز کنی مادر؟
+چون بزرگ شده ام. وقتی مردم بزرگ میشوند راه را فراموش میکنند.
_چرا فراموش میکنند؟
+چون دیگر بی گناه و شاد و احساساتی نیستند.فقط آدم های شاد و بی گناه و احساساتی میتوانند پرواز کنند.
دفترم! خوبست در آن یادداشت کنم که میتوان لبخند زد و لبخند زد و باز رذل و ناکس بود؛
فرار کن، پیدین. چون اگر بگیرمت، مطمئن باش تیرم خطا نمیره. دیگه هیچوقت احساساتم رو قاطی این ماجرا نمیکنم.
حرفی که از ته یه قلب شکسته بیرون میاد خیلی قدرتمنده.
تو هم برگ بنداز
هر کتابی که تموم کردی: اسمِ کتاب، اسمِ نویسنده، و یه جمله از خودش که دلت رو برده. همین.