درون شمش
فارنهایت ۴۵۱
قسمت #۷

فارنهایت ۴۵۱

هیچ‌کس کتاباتو نمی‌بره، خودت برشون نمی‌داری؟

۲۷ دقیقه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ شمش کتاب
اگر پخش‌کننده کند بود، از دکمه‌های پایین روی اپلیکیشن‌ها بشنو.

فصل‌ها

درباره‌ی این قسمت

ساعتِ چهارِ صبح، توی ایستگاهِ آتش‌نشانیِ شهری که خونه‌هاش ضدِ آتشن. اینجا آتش‌نشان آتش رو خاموش نمی‌کنه؛ روشنش می‌کنه.

امشب می‌رم رو‌به‌روی کسی می‌شینم که همه‌ی کتابای دنیا رو خونده و همه‌شون رو می‌سوزونه. کاپیتان بیتی. و بدترین قسمتش اینه که احمق نیست. از من و تو بیشتر خونده.

ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چرا کتابا رو می‌سوزونن.

اینه: چرا دیگه کسی برنمی‌داردشون؟

چون توی این کتاب هیچ حکومتی مردم رو مجبور نکرد. هیچ بخشنامه‌ای نیومد. مردم فقط کم‌کم حوصله‌شون سر رفت، کتابا کوتاه شدن، بعد خلاصه شدن، بعد خلاصه‌ی خلاصه، و آتش آخر از همه رسید که کارِ تموم‌شده رو تمیز کنه.

و یه زنی هست به اسمِ میلدرد که به آدمای توی دیوارِ تلویزیون می‌گه «فامیل»، شب با هدفون توی گوشش می‌خوابه، و می‌گه خوشحاله. سؤالِ من از اون اینه: اگه خوشحال بودی، چرا تمامِ بطری رو خوردی؟

«فارنهایت ۴۵۱» — ری برادبری، ۱۹۵۳

(اصل: Fahrenheit 451)

⚠️ تا دقیقه‌ی ۱۲:۴۳ داستان لو نمی‌ره. از اونجا به بعد همه‌چیز رو می‌شه.

⚠️ توی این قسمت درباره‌ی خودکشی، مرگ و سوختنِ یه آدم حرف می‌زنیم.


فصل‌ها

‏00:00 کشاندن

‏01:55 شناساندن

‏02:48 شناختن

‏07:24 معنا کردن

‏12:43 شکافتن