مسخ
مگه گناهش چی بود؟
فصلها
دربارهی این قسمت
پنجِ صبح است. یک نفر روی تخت دراز کشیده، چشمهایش باز است، و بدنش جواب نمیدهد. زنگِ دوم هم خورده و قطار دارد میرود. و اولین فکرش این نیست که «چه بلایی سرم اومده»؛ این است که «قطارو از دست دادم».
امشب میروم بالای سه طبقه، پشتِ سه در که همهشان از داخل قفلاند، پیشِ کسی که یک شب از خواب بیدار شده و دیده به یک حشرهی عظیم تبدیل شده. گرگور سامسا.
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چرا حشره شد.
اینه: چرا وقتی حشره شد، هیچکس یک بار نپرسید حالش خوبه؟
چون توی این خانه از همان روزِ اول حرف فقط سرِ پول است، سرِ رئیس، سرِ مستأجر. بزرگترین اتفاقِ ممکن در زندگیِ یک آدم افتاده و کتاب دارد دربارهی اجارهخانه حرف میزند. خواهرش اول تنها کسی بود که غذا میآورد؛ آخرش تنها کسی بود که گفت باید از شرش خلاص شوند، چون هفده سالش بود و فقط او جرأتِ گفتنش را داشت.
«مسخ» — فرانتس کافکا، ۱۹۱۵
(اصل: Die Verwandlung)
⚠️ تا دقیقهی ۰۷:۵۰ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
⚠️ توی این قسمت دربارهی مرگِ ناشی از بیتفاوتی، آسیبِ جسمی و رهاشدنِ یه آدم از طرفِ خانوادهش حرف میزنیم.
00:00 کشاندن
501:3 شناساندن
02:12 شناختن
04:37 معنا کردن
06:29 شکافتن