آخرین روز محکوم
اگه تاریخِ مرگتو بهت بگن، بقیهشو چطوری زندگی میکنی؟
فصلها
دربارهی این قسمت
یه سلولِ سنگی توی پاریسِ ۱۸۲۹. یه پنجرهی میلهدار که فقط نور میده و بیرون رو نشون نمیده. و یه مرد که پشتِ یه میزِ سهپایه ایستاده و داره مینویسه.
ساعت یکِ بعدازظهره. ساعتِ چهار اعدامش میکنن.
امشب میرم به دیدنِ کسی که اسم نداره، سنّش معلوم نیست، و هیچجای این کتاب نمیگن چیکار کرده. اولین جملهای هم که به من میگه اینه: «ببخشید. صندلی ندارم.»
ولی سؤالِ این قسمت این نیست که چه حسی داره.
اینه: چرا هوگو رفت سراغِ کاری که آشکارا نشدنیه — که یه محکوم بشینه صد و خردهای صفحه بنویسه؟
چون همین نشدنی بودن، خودش استدلالِ اصلیِ کتابه. این کتاب یه شهادت نیست. یه جای خالیه.
و توی این ساختمون هیچکس بدجنس نیست. کشیش کارشو میکنه، ژاندارم شیفتشو میگذرونه، معمار دیوارها رو برای تعمیراتِ نفرِ بعدی متر میکنه. از مجموعِ این آدمهای خوب، یه چیزی درمیاد که هیچکدومشون تنهایی توانشو نداشتن.
«آخرین روز محکوم» — ویکتور هوگو، ۱۸۲۹ (اصل: Le Dernier Jour d'un condamné)
⚠️ تا دقیقهی ۱۳:۲۸ داستان لو نمیره. از اونجا به بعد همهچیز رو میشه.
00:00 کشاندن
01:50 معرفی کردن
02:33 شناختن
06:18 معنا کردن
10:18 شکافتن